تبليغاتX
آزاد روح

خیلی وقته ننوشتم!

خیلی اتفاقای خوب افتاد....

خیلی حوادث که حالا قلبم رو واسه همیشه آروم کرده...

حالا تو پیش منی!کنار خودم!فقط دوری!!!!!!!!

حالا دوریم ولی آروم!حالا حلقه ی طلایی تو توی دستام مثل چشای خودت می درخشه....ولی مگه هیچی به پای چشمای تو میرسه!!!!!!!!دیگه طوفانی نمیشه چشامون....

 

دیگه قلبمون نمی ریزه پایین که نکنه جای دستای یکی دیگه جای دستای منو تو دستش بگیره!

آرومیم ولی پر از طوفان!

خوشحالم تو رو دارم،خوشحالم اگه چشام تا حالا از غم نبودنت باریده حالا از دل تنگی چشمات آرومی نداره....

مهربانم....

............محبوبم........

....................................چه تلخه غم ندیدنت.....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:53 توسط Sooshiyans & Asimo |

به تو که آرامش لحظه هایم شدی...

به تو که بودنت آرامش من است....

به تو که همدرد لحظه هایم،شانه ی گریه هایم،و تبسم زندگیم شدی...

تقدیم به....

اگر تو نبودی

کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟

 نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو"ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

for you



 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:42 توسط Sooshiyans & Asimo |

از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟!......

کی گفته ، هر کی گفته دروغه ! اگه اینجوره چرا چشمام یادشون نمیره  سیاهی چشماتو، چرا هوای دستات از سرم نمی افته ؟

چرا دائم یادم میاد :" من منتظرم تا یک روز گرمی دستهای عاشقت را احساس کنم "؟

چرا گرمی چشمات دلم رو آتیش میزنه؟

حالا دلم داره دائم با چشمام می جنگه ، چشام محکومن به  دروغ دیدن ، چشام محکوم شدن که فریب خوردن ، دلم یه لحظه آروم نیست ، چشام محکومن که چشمای سیاه تو دلم رو کشته ، دلم یه طرف ، چشمام یه طرف ، و عقلم یه طرف !

چشام دیدن تو نگات یه چیزی دل دل میزنه ولی عقلم میگه باور نکن ، دلم میگه دروغه !

دلم میگه که از تو خیانت دیده ، دلم میگه تو غرورش رو شکستی ، دلم میگه مگه این همون کسی نبود که به اسمش قسم می خوردی ، مگه این همون کسی نبود که تو به خاطرش زمین و زمان رو بهم دوختی ، چی شد ، فهمید ؟چی شد

ولی چشمام دیدن ، چشمام تو سیاهی چشمات دنبال نور مهربونی بودن ولی دلم میگه سیاهی این چشما رو چه به روشنی عشق !

مگه یادت رفته غرورت رو ! همون که شد بازیچه بی فکری هاش! همون که شد قربانی دروغاش !این غرور رو  همون که گاهی غرق عشق بود و گاهی پر از سردی، له کرد!

یادت نره "رسیدن دو کبوتر به لانه آخر " رو کی منتفی کرد ، یادت نره چشمات رو کی پر از اشک کرد ، یادت نره کی تو رو پیش دیگران " تحقیر " کرد ، یادت نره کی تو رو نا دیده گرفت ، یادت نره کی شروع کرد و کی همه چیزو له کرد ....

یادت نره این تو بودی که حرفا رو جدی گرفتی ، یادت نره چشمای تو وفا کرد ، یادت نره تو در دنیا رو به روی خودت بستی ، یادت نره که اگه تو رو از چاه تنهایی بیرون نکشیده بودن می مردی و می موندی ، یادت نره اون که موند تو بودی ، اون که رفت....

یادت نره تو بدون دیدار از دل رفتی ، یادت نره هر دیدار تو رو به یاد اون آورد ، یادت نره بازم ممکنه نارو بخوری ، یادت نره به دل بی توجه کسی نباید اطمینان کرد ، یادت نره با طناب پوسیده ی هیچ کس نباید بری ته چاه، یادت نره....

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه کشت منو این نهیب های دل و عقل ، آخه من چشمام رو چیکار کنم ، مگه چشمام سیاهی شیطنت بار نگات رو یادشون میره ، نگو که دورغه ، نگو که فریبه ، نگو که تو فکرانتقامی ، اتنقام از چی ؟ از لحظه هایی که کشتی ، از دلی که نابود کردی ، از زندگی که به آتیش کشیدی ، اگه مونده چیزی بیا ازش انتقام بگیر ، ملالی نیست ......

باید تصمیم گرفت بین موندن و رفتن ، بین چشمات و نگاه دیگری ، بین دل دل زدن چشمات و آرامش چشمای دیگه....

بین این دو راهی خدای من تو کمکم کن ، مولای من با همون آرامش همیشگی پیش تومیام ، زانو میزنم ، سجده می کنم و زار میزنم...

یه وقت یه جایی خوندم " صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این که ندانی صبر کنی یا فراموش...."

مولای من کمکم کن.....

 

 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه ، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو،به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من، یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو میدونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن ، تازه می فهمم

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی ، همین بسه برای من

خوبی،بدی اگه دیدین حلال کنین که این دفعه میخوام درست و حسابی برم زیارت

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:58 توسط Sooshiyans & Asimo |

ااااااااااااااااااوووووووووه!چند وقته ننوشتم!

از بس کار می ریزه سر آدمِ ، یادش میره واسه خودش هم باید وقت بذاره!یادش میره یه کم واسه این دل  تنگ جای نفس کشیدن بذاره ، این میشه که بعد از یه مدت احساس دل تنگی میخوادتورو خفه کنه!

امشب هم شب آرزوهاست!ولی چقدر فرق میکنه آرزوهای امسال تو و سال گذشته ات! شاید عوض میشه و شاید عوضش می کنن ! حالا اگه برگردی عقب و نگاه کنی می فهمه چقدر زندگیت تحت تاثیر دیگران بوده! و اگه بخوای وجداناً به خودت جواب بدی واقعا ارزش این همه تاثیر و داشته طرفت؟

آرزوهای امسال نه رنگ آرزو داره و نه دلیل  خواسته و تمنا! نمی خوام زیبایی آرزو رو با نفرت نفرین خراب کنم، هرگز ! همین که چشمات رو باز کنی و باور کنی که اشتباه کردی و بپذیری کافیه!

سخته باور کردن این که این همون دل تو بود که واسه یکی پر می کشید ، می مرد و می موند و حالا سرد از همه چی این همین دل تو هست که دیگه حوصله نفس کشیدن رو هم نداره!

نه !حرف نا امیدی نیست، اسمی از غم نیست، تو هستی و یه دنیا ناباوری !

دیگران از تو چی می سازن تو ذهنشون،  دیگران فکر می کنن کی هستن ، یا چه برتری نسبت به تو دارن که عرصه زندگی و دل تو میشه جولانگاه بی فکری هاشون، چرا باید به خودشون اجازه بدن که حتی واسه حرف خودشون هم ارزش قائل نشن فقط واسه خودخواهی هاشون؟

یه  وقتایی با خدا درگیر میشی، جسارت می کنی  و لب به اعتراض باز می کنی که خدا کجاست عد لت؟ چرا نمی بینم اون عدالتی رو که تو دائم ازش حرف زدی؟ چرا حس نمی کنم؟؟.....

ولی اگه یه ذره منطقی باشی می  فهمی که نه خدا کارش درست هست  این تو هستی که بی صبری و همین بی صبری، تو رو به چاه خیلی از مکافات ها انداخت! حالا یه لبخند رو لبات می شینه و می فهمی که باید صبر کرد...

یه نگاه به عقب کن، همه ی  اون چیزایی که یه روز واست آرزو بوده حالا کنارت هست، حالا همه ی اون چیزا رو خودت داری، همه ی اون کسایی که دلت می خواست همراهت باشن با تو هستن، چرا نمی خوای باور کنی این خود تو هستی که از بودن  اونا لذت باید ببری !

این هم درسته که اگه دنیا رو بهت بدن ولی اونی رو که می خواستی با تو نباشه باز هم احساس تهی بودن می کنی  و لی یه خرده فکر کن آیا اون نفر لیاقت این همه گذشت رو داره ؟ گذشت تو از خودت،گذشت از همه ی کسایی که دوسشون داری و دوست دارن؟

حالا چشمات رو ببند و آرزو کن واسه همه حتی اونی که تو رو نفهمید ، واسه اونی که بهت بدی کرد  که اگه یه جو انسانیت تو وجودش باشه یه روز شرمندگی و پشیمونی رو تو چشماش می بینی ، یه روز می بینی هرچند اگه اون روز،روز قیامت باشه!

حالا ببین رنگ آرزوهات هم میشه مثل سال های قبل و تو همون مهربون همیشگی هستی!

 مثل مولات که چشم از بدی هات بسته ، مثل مولات که آبروی تو رو نریخته ، مثل مولات که بد کردی و اون خوبی کرده، یه کم خداگونه باشیم همه چیز درست میشه .این دیگه بدبختی اون کسی هست که خودش رو از این همه مهربونی دور کرده!

تو گوشه خلوت آسمونیتون واسه یه بی سرزمین تنها هم دعا کنید که خدا بهش صبر بده که آروم باشه و اعتراض نکنه!

شب آرزوهاتون پرستاره!

my god

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:40 توسط Sooshiyans & Asimo |

you go and I was  left alone

موهایم همه سپید شد

از وقتی که به آسیاب عشق تو رسیدم

تمام شعرها و آوازهایم را

بابت اجاره قلبت دادم

چشم های خیسم را

به لانه پرستو های کوچ کرده آویختم

تاشاید

قاصدکی از دور خبر بازگشت تو را برایم ارمغان بیاورد

دعا از دست من خسته شد

و اجابت از من می گریزد

و گرنه

این همه نذر که من، به ساق سیمین ستاره ها،در دامن

پرچین شب دخیل بسته ام

تو را نیمه شبی

به من باز می گرداند

فرشته ها غمگین به من می نگرند

و سر در بالهایشان فرو می کنند

خدا عاشقانه به اشک هایم لبخند می زند

اما از هیچ کس کاری بر نمی آید

همه چیز را به من می دهند

جز تو را!

oh!my God..help me

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:55 توسط Sooshiyans & Asimo |

خیلی زوده واسه رفتن! هنوز خیلی چیزا مونده،هنوز این شهر خیلی جا داره که باید شاهد عاشقی من و تو باشن! هنوز خیلی اشکها مونده که از عشق تو توی چشمام حلقه بزنه!

نگو که تنها موندم، به قول یکی که دم رفتن یه حرفی زده گوش کن:" نه!نرو!... صبرکن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم... اگر شیر آمد:تردید نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ..... صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو..."

حالا من به تو میگم صبر کن هنوز این دنیا اینقدر بد نشده که نتونه دنیای کوچیک عاشقانه من و تو رو نبینه! باور کن هنوز برای لحظه های تنهایی من فقط تو پل نجاتی! باور کن هنوز عطر تن تو توی این ویروونه پیچیده! آره دارم داد میزنم! دارم التماس می کنم ، شاید با تو بتونم این دل خسته رو ترمیم کنم! محبوبم نگو که لایق عشق تو نبودم.درد دوریت مگه کم بود که حالا باید.....

دارم لحظه لحظه آب میشم ، دارم می میرم ، از تو فقط شاخه های گل سرخت مونده، از تو فقط خاطره هات مونده و من الآن فقط به خاطر عطر تن تو زنده ام ، از تو فقط اون چشمای مهربون مونده، اون دستای گرم که دنیام بود،نگو دوباره باید بمیرم، نگو تنهام گذاشتی، نگو .... من که باورنمی کنم ، من که نمی تونم بی تو نفس بکشم ، من که نمی تونم بدون حضورت آروم بگیرم، حالا تو بگو من کجا داد بزنم ، تو بگو من کجا چشماتو نبینم که من هر روز به امید گرمی نگاهت بیدار شدم، تو بگو من کجا چشم ببندم که خواب و خیال من شدی! تو بگو محبوبم.....

دارم نفس می کشم آخه تو یادم دادی باید در هر شرایطی نفس کشید، آره دارم درس پس میدم، آره خدا خواست بیای از میون یه ویرونه به نام من، یه دیوونه بیرون بیاری و بری، آره من لایق نبودم.من لایق اون دنیای مهربونی نبودم.آره من نتونستم برای دنیای بزرگ تو یه گوشه آرامش بشم.آره جای من نبود که تو قلب بزرگ تو جا بگیرم.....

تو گفتی باید بری و من به حرمت حرف تو سکوت می کنم ، تو بیا به حرمت سکوت من یه بار دیگه از پیش من گذر کن. شاید توی این گذر بتونم همه خاطرات رو جمع کنم و به دست تو بدم، شاید بتونم یه بار دیگه تو این نگاه، تمام عشقم رو خلاصه کنم و به پات بریزم.اجازه بده یه بار دیگه چشمای مهربونت رو احساس کنم، گرچه برای من نیست، گرچه حق من نیست.... گرچه از من گرفته شده ، گرچه حس عاشقی من نا تمام مونده....


آره حسرت خیلی چیزا به دلم مونده، حسرت اینکه بی هراس دستاتو بگیرم، گم بشم تو رنگ شب و آروم سر رو شونه هات بذارم ، آره حسرت به دلم مونده یه بار دیگه نگاه عاشق تو برای من باشه، آره حسرت به دلم مونده صدای جیرجیرک ها بشه نوای آرامش من وتو ، آره به دلم مونده یه بار دیگه تو شبای مهتابی لب حوض بشینیم و رقص نور رو نگاه کنیم، آره به دلم مونده باز واسم فلسفه شکافی کنی و من فدای اون منطق محاسبه گر بشم ، آره به دلم مونده زیر سایه روشنا بشینی و من محو تماشای اون چشمای معصوم بشم، آره به دلم مونده که من باز قربون اون صمیمیت بی مثال بشم، آره به دلم مونده که باز بخوام برات بمیرم......



"هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش دیدی، برای یك بار در گوشه‌ای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر...."

خدااااااااااااااااااااااااااااااا چراااااااااا؟چرااااااا؟چرااااااااااااا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو بگو حالا که درد دادی کجا دنبال درمون بگردم؟


و ای پروردگار من حادثه ای گرانبار و طاقتفرسا بر دوشم نشسته که سنگینی آن مرا در هم شکسته،و بلایی بر من روی آورده که تاب تحمل را از من ربوده است،خدایا آن بار سنگین طاقت فرسا را تو به قدرت خود بر دوش من نهادی و به فرمان خود به سوی من روانش ساختی وبنابراین ،آنچه را که تو بر من نهادی ، بردارنده ای،و انچه را که تو بر من روانش ساخته ای،برگرداننده ای نیست.
خدایا!هر دری را که به رویم فرو ببندی گشاینده ای نیست و اگر بگشایی هیچ کس را یارای بستن آن نیست، و آنچه که تو مشکل ساختی ، آسان کننده ای،و آن کس را که خوار کردی،یاره دهنده ای نیست.
و ای پروردگار من ! به فضل و احسانت در گشایش را به رویم بگشای و به قوت خود،یورش سلطان غم را بشکن و بنیاد اندوه را برنداز و با نگاه محبت و نیکی خویش در شکوایم نظر کن و بدانچه از تو تقاضا کردم کام جانم را شیرین ساز.



همیشه دوست داشته باش قلبی که شکسته ولی هیچ وقت نشکن قلبی که دوست داره....
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:21 توسط Sooshiyans & Asimo |

سلاااااااااام و سال نو مبارک با اندکی بیش از حد تاخیرررررررر!

پیش میاد دیگه نه! که آدم واقعا نخواد یه کاری رو که دوست داره انجام نده!

وقتی برای سال جدید می خواستم مطلب آپ کنم به این فکر بودم که یه مطلب درست که ارزش خوندن داره رو بذارم...تا اینکه نگام افتاد به این نامه مولا علی.

شاید بعضی وقتا کارایی رو می کردم که بعدا پشیمون می شدم،مثلاْ همین کوتاه اومدن،پا گذاشتن روی غرور و پا پیش گذاشتن واسه یه آشتی دوباره....

یه وقتایی از خودم متنفر می شدم که چرا این همه کوتاه میام،چرا با همه ی این  بدی ها باز صبورانه عشق می ورزم،چرا این همه غرور واسه این و اون و این همه کوتاه اومدن واسه یه نفر!

ولی وقتی این نامه رو دیدم آروم شدم!من اون کاری رو که باید می کردم کردم!اگه دیگری نفهمید بدا به حالش! شاید یه روز پشیمون بشه که دیگه فایده نداشته یاشه!

ولی من هیچ وقت پشیمون نمی شم چون من هرچی از دستم براومد کردم ولی ای دل غافل سنگدل که با غرورت همه چیزو له کردی!

امیدوارم از خوندنش به اندازه من لذت ببرین.

 

  حقوق دوستان :

چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستی را برقرار کن، اگر روی برگرداند تو مهربانی کن، و چون بخل ورزد تو بخشنده باش، هنگامی که دوری می گزیند تو نزدیک شو و چون سخت می گیرد تو آسان گیر و به هنگام گناهش عذر او بپذیر ، چنان که گویا بنده ی او می باشی و او صاحب نعمت تو می باشد، مبادا دستورات یاد شده را با غیر دوستانت انجام دهی یا با انسان هایی که سزاوار آن نیستند به جا آوری،

 دشمن دوست خود را دوست مگیر تا با دوست دشمنی نکنی. در پند دادن دوست بکوش، خوب باشد یا بد و خشم را فرو خور که من جرعه ای شیرین تر از آن ننوشیدم و پایانی گوارا تر از آن ندیده ام. با آن کس که با تو درشتی کرده نرم باش ، که امید است به زودی در برابر تو نرم شود؛

 با دشمن خود با بخشش رفتار کن، زیرا سر انجامِ شیرینِ دو پیروزی است ( انتقام گرفتن یا بخشیدن ) اگر خواستی از برادرت جدا شوی ، جایی برای دوستی باقی گذار ، تا اگر روزی خواست به سوی تو باز گردد بتواند،

کسی که به تو گمان نیک برد او را تصدیق کن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او داری ضایع نکن، زیرا آن کس که حقش را ضایع می کنی با تو برادر نخواهد بود،

و افراد خانواده ات بد بخت ترین مردم نسبت به تو نباشند،

و به کسی که به تو علاقه ای ندارد دل مبند ،{کاش می شد فهمید }

 مبادا برادرت برای قطع پیوند دوستی ، دلیلی محکم تر از برقراری پیوند با تو داشته باشد، و یا در بدی کردن، بهانه ای قوی تر از نیکی تو بیاورد، ستمکاری کسی که بر تو ستم می کند د ر دیده ات بزرگ جلوه نکند، چه او به زیان خود و سود توکوشش دارد و

سزای آن کس که تو را شاد می کند بدی کردن نیست

حالا خداییش با این همه دوست که میرن و تنهات میذارن باید اینقدر مهربون رفتار کرد؟!!!!!!!

******************************

یه نگاه به شعرتو عکس زیر بندازین!

آره کسی واسه عربده کشی و انتقام نمیاد.....فقط تشکر واسه اون همه دردی که هدیه شده کافیه!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:26 توسط Sooshiyans & Asimo |

خيلي وقته ننوشتم شايد لازم بود هنوز بيشتر از اينا به خودم زمان بدم.

داشتم نوشته هاي قبليم رو مي خوندم ديدم من چه قدر هر روز يه معرکه اي داشتم،يه روز غرق اميد و يه روز سراپا نا اميدي.

هر روز اين سال بااین اميد گذشت که تو يه روز مياي، تو يه روز از اين همه سردرگمي خسته ميشي،تو یه روز مي فهمي قدر لحظه هامون رو ولي خب يه اميد عبث بود...

واسه شروع کردن سالي که داريم به انتهاش مي رسيم من اصلا نه حوصله داشتم و نه هدفي ولي الآن نه.ميدونم کجام،ميدونم ميخوام چي کار کنم،حالا ديگه با دلم هم کنار اومدم.ميدونم بايد با فکرت کنار اومد.

آره تو واسم عزيزترين بودي، ولي واقعا به  قلب و دلم پشت پا زدي.حالا حتي ديگه دوريت عذابم نميده،تو موندني نيستي.من بااينکه هنوز به تو فکر مي کنم..با اينکه ميدونم توي قلبم هنوز نکشتمت...با ا ينکه  ميدونم هرجاي دنيا که باشي فکرت ، کارت وزندگيت برام مهمه ولي ميپذيرم که تو از عشق من سر در نمياري...

شايد اين مشکل منه و به طور حتم هم مشکل منه که بي هيچ غروري عشق ورزي مي کنم...شايد اين حماقت من بود که چيزي به نام فاصله بين خودم و تو احساس نکردم،شايد من نمي دونستم بايد حساب دو دو تا چهارتا رو بکنم....

به خدا ازت گله نمي کنم،من ديگه با غم تو کنار اومدم غم تو گرچه منو رها نمي کنه ولي باهام مهربونه مثل سايه خيالت که به خيالم باهام بود...

به خدا خودم هم از این حال و روزم خسته شدم، جنون شاخ و دم نداره آخه که! منم یک ساله دارم ازپشت این دنیا ی مجازی با تو حرف می زنم، تو رو شریک درد و غم و دیوونگی هام می کنم ، باهات دعوا می کنم ، گاهی اوقات من با تمام وجود گریه می کنم...این دیوونگی محضه...به خدا خودم هم خسته شدم...

گرچه خیلی چیزا رو از دست دادم توی این بازی ، ولی خیلی چیزا رو یاد گرفتم. یه وقتایی با خودم کلنجار می رفتم که تو با چه هدفی سراغ من اومده بودی و عذاب می کشیدم که نکنه اینا تماما بازی بود ، ولی حالا دیگه حتی به اینم فکر نمی کنم.مهم نیست تو با چه هدفی جلو اومدی، مهم اینه که من با تو پا به یه دنیای دیگه گذاشتم.من بزرگ شدم با غمت.صبرم دوچندان شد.اینا کافی نیست که دیگه به هدف تو فکر نکنم؟

از من گذشت ولی من هنوز تو رو به عنوان یه آدم بزرگ قبول دارم ، ولی هزار تا سوال تو ذهنم پرسه میزنه!

تو با اون همه آرمان بزرگ که داشتی چی کار می کنی؟ اون همه طرح و هدف طلایی واسه آینده رو چه جوری پیاده میکنی؟ واسم سواله چرا زندگی رو تعطیل کردی....

شایدم این خیال من باشه....

ولی مواظب باش.مواظب اون همه فکر بزرگ.مواظب اون همه احساس ناب....

من راهم رو گرفتم و دارم میرم گرچه طی کردن راه به تنهایی خیلی سختی داره . ولی ترجیح میدم خارهای راه تنهایی پام رو زخم کنه ولی دائم دلم نلرزه که کجای راه همسفرم رهام میکنه....

(فقط امیدوام حداقل گاهی به این کلبه ویران سری بزنی و نوشته هام رو بخونی)

                for you

(کار نداریم عکس این پست چه قدر بی ربط با متنه ولی خب تقدیم به همه جفت های مهربون)

 نمی دونم تا اخر امسال دیگه پستی داشته باشم یا نه.

همین جا اجابت  تمام آرزوهای  کوچیک و بزرگتون رو از خدا میخوام، امیدوارم اون قدر شادی به دلتون باشه که اشک جز با شوق به چشمتون راه پیدا نکنه.

خدا کنه وقتی دعای تحویل سال رو می خونین قلبتون متحول بشه از احساس های پاک.

خدا کنه تمام کابوس های نا امیدی از زندگیتون رخت ببنده و لذت زندگی همراه لحظه هاتون باشه....

خدا کنه دلتون سرشار از محبت کسی باشه که قدر دل پاکتون رو بدونه، دلش لبریز از عشق باشه .

نمی دونم فقط دلم میخواد همه ادما شاد باشن.من از خدا واسه همه آرامش و شادی میخوام.

سبز باشین.

لحظه تحویل سال یه خرده ی کوچولو جا واسه بقیه آدما هم بذارین و فراموششون نکنید.

در پناه خالق نیلوفرها پایدار و شکیبا بمانید.

                   

 

               

                      

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:55 توسط Sooshiyans & Asimo |

 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندای ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن هاو شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین

به ان تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند!

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند!

تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها  ، وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت تو را شناخته ام

به خواب می ماند ،

تنها به خواب می ماند ،

چراغ ، آینه ، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

به جز یاد تو همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین ،

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی...

           bito...

 

گر شبی تنها شدی در خلوتی

یافتی از بهر گریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد

روزگاری بعد از این

گر تو هم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم...

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 19:32 توسط Sooshiyans & Asimo |

یکی می پرسد اندوه تو از چیست
سبب ساز سکوت مبهمت کیست
برایش با صداقت می نویسم
برای انکه باید باشد و نیست

یه وقتایی که پر میشی از حس تهی بودن ،یه وقتایی که دلت پر می کشه واسه همه روزهایی که رفتن ،یه وقتایی که درد بی اعتنایی اتیش به جونت می زنه 
 یه وقتایی که زخم فراموش شدن نابودت می کنه دنبال
یه گوشه می گردی که سر بذاری روی یه شونه و زار بزنی ...
آره این بار هم دور شدم که یادم بره چی می خواستم و چی شد، دور شدم که یادم بره چه قدر ساده غرورم رو له کردم
دور شدم رفتم و دوباره دلم رو به پنجره فولاد آقا بستم ، دوباره با کبوترهای حرم پرواز کردم شاید مرهمی بشه به روی زخمایی که با گذشت زمان هیچی از دردش کم نمیشه


میخوام که از یاد ببرم هرچی ازم گرفته شد
میخوام فراموش بکنم که هرچی که رشتم، پنبه شد
خنده تلخ ادما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

هیچ وقت پشیمون نشدم از اینکه اومدی تو زندگیم ،تو اومدی گرچه ناخواسته بود ولی من راه زندگیم رو پیدا کردم ، تو اومدی به پا کردی توی قلبم شور زندگی کردن رو ، با تو حس پرواز کردن رو تجربه کردم و بعد بی اونکه فکر کنی با نبودنت نابود میشم رفتی
ولی من گله نمی کنم ، اون قدر راحت تقدیر مقصر میشه ، اون قدر راحت که حتی یه لحظه زحمت نمیدیم به خودمون که فکر کنیم
واقعا این تقدیر و سرنوشت هست یا بزدلی خودمون...
پارسال همین موقع ها بود آشفته ، خسته ، بی سرزمین تر از باد ، خونه به دوش تر ازنسیم هیچ جایی بهتر از این صفحات وب پیدا نکرده بودم ...

 حالا وبلاگ کوچولوی ما یه ساله شده.

جای همه ی حرفایی که دلم می خواست بفهمی و نفهمیدی فقط می نوشتم...
فقط از دلم می نوشتم چون هیچ وقت حرف دلم رو نفهمیدی ...
جای همه ی اشکایی که از تحقیر حرفات ،تو چشام می نشست و گریه نمی کردم پای همین دنیای کوچیک من زار می زدم...
جای همه ی غروری که از چشات می بارید و من سکوت می کردم پای این صفحات من فریاد زدم...
سکوت...سکوت...و سکوت..

تو چی فهمیدی ؟ فهمیدی معنای اون همه آرزوی نگفته چی بود؟

 فهمیدی اون همه بغض قورت داده شده چی بود؟

 فهمیدی وقتی سرم پایین بود و حرف نمی زدم تو دلم چه خبر بود؟

فهمیدی وقتی رو برگردوندم واسه این بود که اشکام رو نبینی؟


چی میگم من؟ تو کجا بودی شبایی که بالشت احساس من خیس زار زدن های شبانه ام می شد؟
تو کجا بودی وقتی من انتظار گرمی دستات رو داشتم؟
تو کجا بودی وقت آتیش نبودنت لحظه لحظه آبم می کرد؟
نبودی و من دیگه گله ندارم...از چی گله کنم از دلم که نفهمید تو  احساسم رو نمی فهمی ...
این نیز بگذرد..


اینجا هنوز خونه ی توست ، هنوز گاهی وقتا پیش خودم از تو گله می کنم ، گاهی مجازاتت می کنم ، گاهی با تو می خندم و از گیج بازیهام حرف می زنم
هنوز گاهی سررو شونه هات میذارم و گریه میکنم که چرا نیستی


گله می کنم من از تو ، از تو که این همه بی رحمی
 هزار بار مردم از عشقت ، تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

تو بیا فانوس شبم شو....


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:33 توسط Sooshiyans & Asimo |

همیشه یه چیزی باقی می مونه که از خدا گله داشته باشی...

همیشه یه چیزی طعم خستگی رو به دلت جا میذاره...

همیشه یه چیزی پیش میاد که وقتی میخوای فریا د بزنی،وقتی میخوای بغض کنی نشه،بازم به حرمت یه چیزی باید حرفاتو نگه داری،باید اشک نریزی،باید سکوت کنی...

خیلی خسته ام...

اون قدر که حتی حوصله ی جنگیدن با شرایط رو ندارم...

هرچی میخواد بشه ، هرچی میخواد پیش بیاد...

این همه جنگیدن منو به کجا رسوند که بازم ادامه بدم...

خدا دستامو بگیر ،نذار به جرم دیروز امروزم رو ببازم

                   

  

 

این من اینجا تک و تنها نمی دونم فردا چه بازی داره،نمی دونم امروز و دیروز چرا اینقدر با هم تفاوت دارن...خدا کمکم کن...

 

       

                                                                        

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:36 توسط Sooshiyans & Asimo |

برای تو و تمام لحظه های نبودنت 

وقتی که دیگر نبود ،من به بودنش نیازمند شدم...

وقتی که دیگر رفت ،من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بداردمن او را دوست داشتم...

وقتی او تمام کرد، من شروع کردم...

وقتی او تمام شد ،من آغاز شدم...

چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

 

alone

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:55 توسط Sooshiyans & Asimo |

باز هم امسال شد و شب يلدا...

يلداي من بي تو چه معنايي داره؟

يلداي من بي تو ميشه تمام شب هاي سال كه بي تو قد هزار سال نوري طول مي كشه...

مثل يلداي دوريت كه تمومي نداره

مثل يلداي غمت كه پايوني نداره

مثل يلداي دوريت كه سحر پيدا نكرده...

تو بگو ميون جشن يلدا دل من بايد چه حالي داشته باشه وقتي تو نيستي ...

يلدا كدومه بي تو؟...

شادي بي تو چيه؟...

مدت هاست ديگه نفهميدم شادي بي تو يعني چي!

نه طراوت بهار ، نه شادابي تابستون ، نه برگ ريز پاييز و نه اين يلدا كه ميشه سرآغاز سپيدي زمستون هيچ كدوم بي تو واسم رنگي نداره...

عزيز من چرا؟...

چرا من؟چرا تو؟چرا اين همه فاصله؟...

چرا وقتي كه حتي  اين سرماي نامرد نمي تونه شكوفه لبخند رو از لبا بگيره،چرا من و تو بايد دور باشيم...

لعنت به تقديركه هرچي ميخواد مي كنه....

           yalda

اينم تفأل يلداي امسال من،انگار حافظ مي فهمه من چي مي كشم...

 

زبان خامه ندارد سر بيان فراق

وگرنه شرح  دهم با تو داستان فراق

 

 

دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال

بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق

 

سري كه بر سر گردون به فخر ميسودم

بر آستان كه نهادم؟بر آستان فراق!

 

چگونه باز كنم بال در هواي وصال

كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق

 

كنون چه چاره كه در بحر غم بگردابي

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

 

بسي نماند كه كشتي عمرم غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق

 

اگر به دست من افتد فراق را بكشم

كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق

 

رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب

قرين آتش هجران و همقران فراق

 

چگونه دعوي وصلت كنم بجان كه شده است

تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق

 

ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار

مدام خون جگر مي خورم ز خوان فراق

 

فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ريسمان فراق

 

بپاي شوق گر اين ره بسر شدي حافظ

بدست هجر ندادي كسي عنان فراق

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:31 توسط Sooshiyans & Asimo |

یکی بود،یکی نبود...

اون که بود تو بودی ،اون که تو قلب تو نبود من بودم.

                                         

یکی داشت،یکی نداشت...

اون که داشت تو بودی،اون که جز تو کسی نداشت من بودم.

                                          

یکی خواست،یکی نخواست...

اون که خواست تو بودی،اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.

                                           

یکی گفت،یکی نگفت...

اون که گفت تو بودی،اون که دوست دارم رو جز تو به کسی نگفت من بودم.

                                            

یکی رفت،یکی نرفت...

اون که رفت تو بودی،اون که جز تو دنبال کسی نرفت من بودم.

                                              

    you go & I was left alone

شاپرکم خیلی وقته واست ننوشتم ،نه اینکه فکر کنی به یادت نبودم،نه ااینکه حس کنی فراموشت کردم ....نه!

واسه من هیچی عوض نشده...

میون این همه مشغله و کار تمام فکر من هنوز به اینه که شاپرکم کجاست ؟شاپرکم چی کار میکنه؟شاپرکم حالا چتر دل تنگیش رو کجا باز می کنه؟

حالا کی شاپرکم رو آروم می کنه؟

شاپرکم  حالا وقتی دل تنگ میشه با کی درد دل می کنه؟

اصلا شاپرک من حالش خوبه؟

این روزا وقتی دلم پر می زنه واسه روزایی که گذشت تمام حرفای دلم رو توی یه آه خلاصه می  کنم و واسش دعا می کنم که شاپرکم تو مسیر زندگی به طوفان نخوره...

نکنه صاعقه بزنه و بال های شاپرکم رو بسوزونه....

شاپرک آهنگ وبلاگ رو گوش کردی؟.....

                      منم سرگشته ی حیرانت ای دوست...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:24 توسط Sooshiyans & Asimo |

برای تو...

برای تمام لحظه هایی که نیستی...

 برای تمام لحظه هایی که اندوه نبودنت باران چشمانم را به فریاد می آورد... 

                                                                

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل های که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

"دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی" 

 

cheshmane royayi...

 

و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگینت،حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی ،نمی دانم کجا،تا کی،

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار قاب پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا،چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام من را از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی جشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد بود

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:"

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم."

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست ،‌

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر،نمي دانم چرا؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان

باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:6 توسط Sooshiyans & Asimo |

از من نپرس چرا چنین مشکی پوش شده ام....

من عزادار عشقی شدم که هنوز جوانه نزده در دلم پوسید.

من امروز از سر مزار عشقی بر می گردم که آن را با دست های خود دفن کردم،عشقم را دفن کردم،بر سر مزار عشق من کسی گریه نمی کرد،کسی شیون نمی کرد،کسی نیامد تا زیر بازوان خسته ی روحم را بگیرد،او که تنها شاهد این گریه ها بود....

کسی نبود تا عشق با شکوه مرا به خاک فراموشی بسپارد.من تنها عشقم را دفن کردم،بر سر مزار عشقی که به پای تو به زوال کشیده شد من به تنهایی گریه کردم به اندازه ی تمام لحظه هایی که دلم می خواست باشی و نبودی....به اندازه ی تمام ثانیه های حسرتی که بی تو بر دوش کشیدم،به اندازه ی تمام درد بی کسی که تو بر جانم سایه افکندی گریه کردم،به اندازه ی تمام شوق آرزوی پر کشیدن با تو...

من فریاد زدم ، من آه کشیدم ، من افسوس خوردم و گریه کردم...کسی نبود تا برای قلب داغدارم مرهمی باشد،کسی نبود تا برای شانه های خسته ام تکیه گاه باشد.آری کسی نبود....

همان جا کنار همان گودال عمیقی که با دست های خود برای دفن عشقم کنده بودم ،آن گودال که به اندازه حجم تمام بی وفایی هایت بزرگ و به اندازه ی زخم حرف هایت عمیق بود نشستم ، می خواستم عشقم را خوب ببینم تا نکند روزی  آرزوی دوباره دیدنش را داشته باشم...

اشک ریختم...عشق من تمام احساسم بود ، همان احساسی که بی دریغ بخشیده بودم...

همان احساسی که هم چون باران چشم هایم بخشنده و ساده بود،همان احساسی که مثل حس دستانم خجول و شرمنده بود....آری عشق من این چنین بود...

آن را دفن کردم در گورستان آرزوهایم...بی نام ونشان که حتی به دنبال گور بی نشانش نباشم...

به دنیای سرد فراموشی هجرت کردم تا مبادا روزی دوباره....

        bi neshaan

از من نپرس چرا چنین مشکی پوش شده ام....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:2 توسط Sooshiyans & Asimo |

بار خاطره ي چشمانت را به دوش مي كشم ، نگاهم را از بين دستانت مي دزدم وبه درون تنهاي خويش پناه مي برم...

ا زتو دور مي شوم در حالي كه هنوز عطر دستانت بر گونه هاي تكيده ام جا مانده...

هنوز با هر نفس، مشامم را از هواي بودنت پر مي كنم و با هر بازدم در انتظار بودنت به اين تكرار روزمرگي تن مي دهم...

از تو دور مي شوم در حالي كه مي دانم نمي توانم..

پشت حصار سايه ها كه پنهان شدم ، تو بيا و به دنبالم بگرد! شايد تنها تكه كاغذي از طرح چشمانت را در كوچه هاي خاطره جا گذاشته باشم...

بيا و پيدا كن نيمه ي گمشده ام را و به او بگو كه در حسرت لحظه هايي كه كاش امتداد مي يافت پوسيدم...

به نيمه ي گمشده ام بگو چشمان خيسم برايش مي تپيد...

بگو من همان جا كنار همان استخري كه بارها رقص نور را به تماشا نشسته بوديم منتظرش مانده ام...

معصوميت چشمانم را به نظاره بنشين، شايد باز هم براي آمدنت بهانه اي پيدا كني...

شايد اين دفعه كنار حوض آبي نقاشي ات ماهي قرمزي افتاده باشد كه بخواهد زندگي كند ولي قدرت جستن به آبي كوچك دلت را ندارد...مهربان من براي تپش كوچك يك دل كاري نمي كني؟

خوب نگاه كن....

نگذار ماهي كوچك حوض دلت از خساست عاطفه بميرد....

 

 كاش مي شد بياي و به من دل ببندي...

شاید روزی آن قدر دیر بیایی که گنجشکک همسایه در غم نبودنم فریاد میزند...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:39 توسط Sooshiyans & Asimo |

هزار تا درد تو دلم نشسته، من موندم و يه دل ديوونه  كه حالا بايد بپذيره يارش رفته ... يارش رفته و مسير زندگيش رو انتخاب كرده و توي اين انتخاب اين من بودم كه حذف شدم...

آره دل كوچولو و مهربونم بايد باور كني تنها شدي واسه هميشه!

دل كوچيكم باور كن تنها شدي، باور كن.

ميدونم دل كوچيكم سخته ولي خودت خواستي! حالا گرچه تنهايي، گرچه حالا شدي همون تك درختي كه تو سينه ي كوه روييده بود و اون قرار بود ريشه ات رو ول نكنه و نگهت داره ولي دلكم نشـــــــــــــــــد،نخواست و تو رها شدي....

دلكم ياد بگير مثل بركه باشي اگه بهت سنگ زدن ، سنگ رو هضم كني و جز موجي كه يه لحظه متلاطمت مي كنه نذاري چيزي باقي بمونه....

دلكم بدي ها رو فراموش كن مثل خاطره هاش ، مثل يادش كه رفت و همه چيز و با خودش برد...

دلكم بزرگ ميشي ، ياد مي گيري سنگ باشي اون وقت شايد حس كني بزرگي...

مي بيني بارون هم مي دونه كي بايد بباره...

حالا كه رفتي مي تونم زير بارونا قدم بزنم و اشك هاي كوچيكم رو زير بارون پنهون كنم، آسمون مي فهمه من چي مي كشم....

بارون به شيشه هاي شكسته ي دلم ميزنه...كاشكي يه دست مهربون اين پنجره هاي خسته رو ببنده...

ولي من آرزوم بود يه شب زير بارون با تو قدم بزنم...

 

اگه يك شب ديگه زير بارونا قدم زدي بدون

كه تمام فكر من پيش تو بود

مثل تو ، تو زندگيم هيچ كي نبود....

 

baran...

                                                

نه بسته ام به كس دل

نه بسته كس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها رها رها من .....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:12 توسط Sooshiyans & Asimo |

دلم مي خواهد باشي كنار تمام لحظه هاي بي كسي ام...

 دلم مي خواهد براي گرفتن دستان مهربانت به دنبال ثانيه ها نباشم...

 دلم مي خواهد تمام لحظه هاي بودنم را با تو پر كنم...

چگونه فرياد برآورم كه نمي توانم بي تو....

دلم مي خواهد لحظه هاي گريه ام را تو مرهم باشي...

دلم مي خواهد دست هاي خسته ام را تو پناه باشي ...

دلم مي خواهد در تب و تاب كوچه پس كوچه هاي زندگيم تو ياورم باشي...

دلم مي خواهد سر در آغوش تو بگذارم و از اين همه فاصله فرار كنم....

كاش مي فهميدي وقتي در حصار محدوديت هاي ديوانه كننده ي زندگي اسير مي شوم چگونه بال رهايي را دست هاي تو قرار مي دهم و به مدد روياي حضورت زندان غم را مي شكنم...

كاش مي فهميدي...

                kash mifahmidi

حالا رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:9 توسط Sooshiyans & Asimo |

چشمانم را به آسمان مي دوزم ، سو سوي ستارگان را در عمق چشمانم احساس مي كنم ، بازي مهتاب در كاسه ي  آب را نگاه مي كنم ، چشمانم را مي بندم ، صورتم را لا به لاي دستانم پنهان مي كنم ، اعماق وجودم آتش مي گيرد ، نفسم ياراي بالا آمدن را ندارد ، سرماي اشك به داد گونه هاي پژمرده ام مي رسد ، آه مي كشم ، باز هم آتش به جان خسته ام شعله مي كشد ، اشك هايم مي ريزد ، قطره قطره و بي صدا...

مثل تمام لحظه هايي كه شكستن ثانيه ها را نظاره گر بوده ام ...

مثل تمام لحظه هايي كه چشم دوخته ام و بي هدف منتظر نشسته ام...

 مثل تمام وسعت قلبي كه بي هيچ چشم داشتي بخشيده ام...

مثل تمام غروري كه صادقانه شكسته ام...

 مثل لحظه هاي سبزي كه سر بر سجاده تنهايي ام ساييده ام و به خالق تنهايم پناه برده ام...

             پناهم بده...  

پرودگارم باز هم مرا پناه بده به گوشه ي خلوتي كه با تو برگزيده ام.

                                             

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:52 توسط Sooshiyans & Asimo |